تبليغاتX
<??? ?????>

*
*
*
*
*
*
*

خسته ام از این همه......! ای خدا



الو...خونه ی خدا...؟!!!

 
 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....



نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط دلتنگی |

اخرین پست ( نامه ای به دوست )

به نام او
سلام بر دوست
دیری است که روزگار بس نا جوانمردانه می گذرد....لحظه های خاموشیست.....لحظه ها ی سکوت سنگین اتاق......... قفل های بسته ی باز نشدنی......گره های کور که امیدی به گشایش ندارند ....
دوست من.....نمی دانی سوز سرمای شب در لایه های نفوذی زندگی رفتن یعنی چه.......نمی دانی غربتی نداشتن و در غربت زندگی کردن یعنی چه......نمی دانی باهم بودن و با هیچ کس نبودن یعنی چه......
صدای خنده هایم در گوشم می پیچد....این طنین صدای من است ......صدای یک بیگانه است.....صدای یک بی قرار.....یک بی هدف.......آن که درهای بسته را می گشود....آن که سرعت جابجایی لحظه های خوب و بدش به یک چشم به هم زدن بود.....باورت می شود؟یک چشم به هم زدن.....
یک لحظه .....یک نگاه...... شاید برای پر کردن این لحظه های ملال آور ش بس......اما حال.....
هستی که ببینی ولی نیستی که بفهمی....تو هستی .....هستی ات مهم هست ....خودت می دانی.....گرچه گاهی فراموشت می کنم.......سهل انگاری مرا ببخش......
می دانی.... در این خواب سنگین زمستانی هوشیارم ....بیداری دور است........ولی رویا ها با من است....تنهایم نگذاشته اند......

احساسات من در درونم لبریز شدند.....این را کسی نمی داند....اما همه می دانند که اهل تظاهرنیستم.....

زمان در گذر است......حتی برای آن کس که دور نمایی ندارد.........زمان در گذر است حتی برای آن کس که گمشده ای ندارد .......زمان در گذر است.......

مهربانم....
من از جنس بهارم و کابوس زمستان همیشه با من.....

وآنگاه که نور خورشید چشمانم را می گشاید......فقط تو را می بینم.....

ديگر توان ايستادنم نيست وقتي که ترانه هاي گم گشته در هواي سرگرداني ميميرند وقتي که قاصدکهاي بي خبر پيام تهي شدن مي آورند و گلهاي تازه شکفته به پرپر شدن خو مي کنند وقتي که نگاه تازه متولد شده ايي در خفقان انتظار مي ميرد ... ديگر توان ايستادنم نيست مي روم تا به امتداد جاده ها بگويم که بي تو شکستن ساقه ها حتمي ست

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط دلتنگی |

واژه ها سوخته اند از نفسم
دشت بي حاصل من خشکيده ست
آفتابي که شبيخون زده است
همه هستي من را برده است
*
چه کسي کرد گرفتار مرا؟
اين گرفتاري من غمگين است
صبحدم غنچه نشکفته من
همه از خواب شب پيشين است
*
اين چه چنگال بزرگي است دگر
که مرا مي برد از بودن خود
من چرا رفته ام از هوش کنون
کي رسم تا شب آسودن خود
*
من به فرسايش خود مي نگرم
آسمان منتظر دست دعاست

اين تب آلوده شب بي انصاف
آخرش روشني يک فرداست
*
دستم آهسته ورق زد تقويم
يعني يک روز دگر هم بگذشت
هر چه فرياد زدم از ته دل
آب آخر ز سر من بگذشت

نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط دلتنگی |

زیبا ترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است.

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان نیز تکه از قلبش را جدا نمود و به او داد و تکه ای نیز از او گرفت

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

در پایان نیز پیرمرد با چشمهایی پر از اشک برای جوان دعا نمود: من این موها را در آسیاب سفید نکردم و قلبم نیز در چرخگوشت به این وضع در نیامده

اینها حاصل عمری تلاش و تجربه و کامیابی است

پسرم امیدوارم که تو و سایر جوانان نیز، مانند ما راه را از چاه تشخیص دهید و به مراد دلتان برسید. ببین، با وجود اینکه سن من 60 سال بیش از توست، ولی هنوز هم تاریخ مصرف قلبم به پایان نرسیده و هنوز هم با دیدن هر زیبارخی، به او دل می بندم!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط دلتنگی |

اینو یه بنده خدایی تو بخش نظرات نوشته بود که دوست داشتم بزارمش

آره … بازم انتظار ... مثل هميشه ... مثل تموم روزاي عاشقيم ... و مثل لحظه لحظه هاي با تو بودنم ... بهانه ي من ... بهانه نوشتنم امروز با هميشه فرق مي كنه ... امروز مي نويسم .. چون همه عاشقايي كه منو مي بينن ... فقط يك سؤال مي كنند ... چرا تنهاترين تنهاي دنيا ؟؟؟ آره عزيز ... اونا نمي دونن بدون تو من تنهاترين تنهاي دنيام ... نمي دونن تو براي من با همه فرق داري ... نمي دونن توي دل من جاي خدا از تو جداست ... نمي دونن زخمي كه تو بر دلم زدي ... يه زخم كاريه ... كه اسمش تنهاييه ... و در آخر ... بهانه ي من بيا ... بيا تا جاي تنهاترين تنهاي دنيا .... بنويسم ... او كه با تو دنيا براي اوست .... بيا تا بهشون بگم اگر بهانه ي من بياد ... من ديگه تنهاترين تنهاي دنيا نيستم ... منتظرت مي مانم ...

 

 

 

چه کنم ؟
از تنهایی اشک ریختن هم روی خوشی ندارم
دوست دارم با هم گریه کنیم
از همان گریه های بی صروصدا
گریه ای که فقط من و تو صدایش را بشنویم
من و تو
نه هیچ کس دیگری ..

حس می کنم بین من و تو گره ایست
تو زور می زنی
من زور می زنم
تا بلکه گره را نابود کنیم
اما این گره کور می شود
و این همان فاصله است که هر لحظه بین دو سر نخ بیشتر و بیشتر می شود
و گره هم محکم تر

 

 

نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط دلتنگی |

تنهایی

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط دلتنگی |

در آن باران شبانه كه كوچه را گز مي كردي ياد كه همراه تو بود؟
در آن مهماني شاد به ياد كه افتادي كه بغ كردي؟
چرا زماني كه سخن از عشق مي آيد گونه هايت به نرمي خيس مي شود؟
چرا پيشنهاد آن دوستي را به سادگي رد كردي؟
اري اين سخنان اوست كه همراه من است و من با نگاه به او مي گويم
ديگر چيزي نگو.
اينها را نگفتم كه دلت را نرم كنم عشق من
اينها فقط از سر دلتنگي به سراغم مي آيد
قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است.
طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد
انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا

چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی، حس کنی که هنوزم دوسش داری، چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه، امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

 

 

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط دلتنگی |